تبليغاتX
بانک مهربونی

بانک مهربونی

:( the page cannot be displayed http://quicknews.info/error.jpg Something was wrong !!! Check it again and tell me later. THanks
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:40  توسط سمانه  | 

عجب صبري خدا دارد!

عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه ي اول،كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي، بروي يكدگر ويرانه مي كردم.

 

 

عجب صبري خدا دارد!
 اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه،چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم،
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم،بر لب پيمانه مي كردم.
 


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان،ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين،
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم.


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان،
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو،آواره ديوانه مي كردم.

 


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان،دل عشاق سرگردان،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم.

 


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي،با همه صبر خدايي،تا كه مي ديدم عزيز نا بجايي،ناز بر يك نا روا گرديده خواري مي فروشد،
گردش اين چرخ را وارونه،بي صبرانه مي كردم.

 


عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي،زبرق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش،
به جز انديشه ي عشق و وفا،معدوم هر فكري،در اين دنياي،پر افسانه مي كردم.


 

عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم؟
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جاي او چو بودم،يكنفس كي عادلانه سازشي،
با جاهل و فرزانه مي كردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:13  توسط سمانه  | 

خوش اومدی

         

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:25  توسط سمانه  | 

کلمات الهام بخش

   یک روز زندگی روشن است و روز دیگر تاریک ، از روزهای روشن آنقدر نور بگیریم

 

که درروزهای تاریک روشن باشیم    (حجازی)

 

برای اینکه بزرگ و پرارزش شوید باید هنگامیکه اشکهایتان می ریزد

 

تبسم کنید  (برنالو)

 

 

چون دوستی اختیار کنی در حال غضب ویرا امتحان کن اگر با انصاف

 

 باشد دوستی را شاید و اگر نه از وی برحذر باش   (لقمان)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:21  توسط سمانه  | 

گاهي نياز داريم تا براي خودمان دعا كنيم...
 
روزها و هر لحظه با خود تكرار مي كنم بارالها به من تواني بخش تا همه را دوست بدارم و به همه عشق بورزم آن سان كه تمامي وجودم از عشق سيراب گردد و ببخشم بيشتر از آنچه بستانم و با همه باشم و در كنار همه بي آنكه متوقع باشم از آنها .
و بدين سان است كه مي توان تجلي عشق خداوند را در وجود خودم و ديگران به وضوح ببينم و مسرور گردم و از اين فرصتي زندگاني كه به من بخشيده شده تا بجويم و بشناسم استفاده كنم.
خداوندا مرا ياري كن كه به كسي جز تو دل نبندم كه همه فاني اند و تو تنها كسي كه        مي توانم به آن تكيه كنم و پناه برم كه وجود تو خانه امني است برايم.
خداوندا ياريم كن تا از هيچ كس غمي به دل نگيريم و با همه با تمام وجود محبت كنيم تا محبت و مهرباني و عشق به سويمان بازگردد.
خداوندا آغوش مهربانت را هميشه به رويم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت جايي و پناهي براي غصه هايم در خلوت تو داشته باشم و مرا بپذير كه من از تو ام .
 

 عشق بورزیم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:19  توسط سمانه  | 

توکل

دریا بی کران است وزورق من کوچک 

به تو توکل میکنم که همه کس را حمایت میکنی.

با من بمان که ظلمت شب از راه میرسد.

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است،

خدایا! ای یاور بی کسان با من بمان !

در هر لحظه به حضور تو نیازمندم!

چه چیزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم شکند؟

چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد؟

از هیچ دشمنی نمی هراسم چون تو در کنار منی!

آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند،

مرگ هم تلخ نیست

اگر با من بمانی همیشه پیروزم.

فر یاد می زنم: به تو اعتماد میکنم...

 

برگرفته از نیایشهای جی پی واسوانی (عارف هندی)

چون دریا آبی باش

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:17  توسط سمانه  | 

خبرهای خوب

يک خبر خوب يک خبر عالي بهترين خبر دنيا ما نمي ميريم ماجاويديم از ازل تا ابد


 يک خبر بهتر  ما اينجا  تنها نيستيم خدا با ماست


و بلاخره بهترين خبر اون عاشق ماست يک عاشق واقعي

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:13  توسط سمانه  | 

دنیا

 

هرچه با خودم فکر می کنم می بینم منطق دنیا این نیست که

 

هر چند وقت یکباری از تاریکی بیرون بیایی ...

 

به خورشید یک چشمک بزنی ...

 

و دوباره برگردی درون تاریکی ...

 

باور کن این منطق دنیا نیست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:38  توسط سمانه  | 

(((((التماس به خدا شجاعت و التماس به خلق ذلت است)))))
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:16  توسط سمانه  | 

 

چند وقتيست انگار فراموش شده ام...

فراموش از ذهن همه... حتي تمام كساني كه به نوعي دوستم دارند...

گاهي فكر مي كنم آيا مي شود كه از ذهن خدا هم......!!

آيا مي شود كه تنها پناهم مرا فراموش كند؟!

و بعد از اين فكر مضحك توبه مي كنم.

اگر خدا فراموشم كرده بود تا بحال مرده بودم.

ولي من زنده ام و نفس مي كشم...

احساس مي كنم..

پس اين حس تنهايي از كجاست؟

خدا هميشه كمكم كرده است چرا اين بار كمكش را حس نمي كنم؟

چرا مثل قبل دستم را نمي گيرد

چرا در آغوش نمي كشدم؟

چرا ديگر خدارا احساس نمي كنم

پروازش را،نگاهش را و بودنش را؟

خدايا جوابم را بده....

هنوز دوستم داري؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:14  توسط سمانه  | 

خدا کمک !!
 الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

 به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:13  توسط سمانه  | 

یه نصیحت

تا توانی رفع غم از دیده ی غمناک کن

                                   در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:11  توسط سمانه  | 

خدا به من گفته اندازه ی همه ی گلهای روی زمین دوست دارم

کی میدونه  روی زمین چند تا گل هست؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:10  توسط سمانه  | 

کاش می دانستی

کاش می دانستی

                 زندگی با همه ی وسعت خویش

                          محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن پژمردن نیست

               اضطراب و هوس و دیدن نادیدن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

              زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

               از تماشاگه آغاز حیات تا بجاییکه خدا میداند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:10  توسط سمانه  | 

حرف های دل

بابا منم دل دارم دلم حرف داره حرفاش شنیدنیه . ولی باید بگم بر عکس خیلی از

دوستام که از طریق وبلاگ باهاشون آشنا شدم اصلا نمیخوام در مورد عشق زمینی

حرف بزنم. البته من منکر عشق زمینی نیستم ولی فقط در صورتی میشه اسم

عشق روی اون گذاشت که دو طرفه باشه

به نظر من عشق چهار تا پایه داره :۱)یکرنگی ۲)صمیمیت ۳)وفاداری ۴)صداقت   که

.اگه این چهار تا پایه باهم باشن کار تمومه. خوشحال میشم اگه هرکس یه پایه اضافه

کنه چون اگه پایه هاش بیشتر باشه محکمتره.

من که عاشق اون بالایی هستم (خدا) چون بهترین چیزای دنیا رو بهم داده یه مامان

و یه بابای خوب و یک برادر خوب و یک خواهر مهربون و آرامش که امیدوارم که خدا

آرامش رو از زندگی هیچ کدوم از شماها بر نداره .(آمین) من عاشق اون بالایی

هستم چون هرچقدر هم که کوتاهی کنم بازم دوستم داره و هر چیزی که ازش بخوام

اگه شایسته باشم بهم نه نمیگه. آخه کدوم آدم روی زمین انقدر مهربونه که توی بانک

مهربونی ازش اسم ببرم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:9  توسط سمانه  | 

دلتنگ

خدا
چند وقتیست خودم را رها کرده ام. رها از ید و بند این دنیای... . خسته ام آنقدر خسته ه نفس هایم با زجر کشیدن همراه است انگار. انقدر خسته که دیگر توان حرکتی برایم باقی نمانده است... توان بودن.. توان ماندن... توان سوختن و ساختنم نیست... دلم هوای روز های بچگی رو کرده؛ روز هایی که پاک بودیم روز هایی که زلال بودیم... روز هایی که... هر انچه بودم و نبودم.
خودم را جا گذاشتم؛ خودم را سال ها پیش جا گذاشتم؛ خودم آرام راه می رفت و من دویدم... خودم می دانست کودکی زیباست و من احمقانه به دنبال بزرگ شدن می دویدم. سالهاست از خودم جلو زده ام. سالهاست خودم مرا تنها رها کرده است. سالهاست خودم مست در قهقهه ی کودکانه است و من غرق در اشک... چقدر خودم خود خواه بود که مرا رها کرد... بنازم غیرتی رو که نداشت...
(( گاهی دلم برای خودم تنگ می شود))
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:7  توسط سمانه  | 

آرزوی قلبی سمانه

همیشه در اوج باشید(سمانه)
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:50  توسط سمانه  |